بسم رب العالمین
![]()
گر خداوند هماره با ماست... مگر غم، تو خدا یی ؟!!!
انقلاب در ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست از نا....
باور ما ای دوست، ما را راهبری خواهد نمود! مگر نه؟!
کاش پرستوای مهاجر بودمی تا در کوی و برزن سفر کردمی.
آنگاه چه جای شبهه و ترفند! مصلحت تا کی؟!
افراط با تفریط سر دنیای دون خویش چانه میزنند.
* در این میان مومنینند که هزینه های گزاف برای دینداری پرداخت میکنند *
آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدار کنیدش که بسی خفته نماند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
بار الهی می دانم و میدانی که از هابیل اینچنین بودست مرا و ترا بر جای خویش خللی نتوان وارد نمود لیک آنچه به تعبیر قابیل درست وانمود میگردد حسادتی است به نزدیکی من و تو و آنچه موجب نگرانی من است بی خردی اوست .
پس خداوندا راه راست را بنما و از بی خردانم دور گردان که از دیو و دد ملولم
آنچه این حقیر را در نگاشتن این چند سطر از ابن یمین یاری نمود اوضاع حال و حاضر ایران است که در بند بی خردی گرفتار است و در این منجلاب به دست و پا زدن مشغول
عده ای که از قابیل ارث می برند به حکمفرمایی مشغولند و برای سیراب نمودن مار های بر دوش ضحاک به تخلیه نمودن مغز جوانان روی آورده اند و بهترینها ی این مرز و بوم را در مسلخ عشق بر خاک می افکنند تا ثانیه ایی بر دوام قدرتشان بیافزایند و حکومت ترس را بقا بخشند.
آما آنچه برای سوال باقی می ماند این است که سهم الارث قابیل از این بی خردی تا چه اندازه به برخی از آدمها رسیده که اینچنین دست به سنگ می شوند و خون برادر هم خون خویش را بر خاک می ریزند.
و وراث هابیل از چه با تکیه به دانش و خرد در برابر بیخردان کم می آورند ؟
آیا زیادی زاد و ولد قابیلیان پر منفعت تر بوده برایشان؟ یا هابیلیان کم جمعیت ترند؟
در جوامعی که بیخردان از اندیشمندان فزونی گرفته سرنوشت چگونه رقم خواهد خورد؟

برآیینه جمال داور صلوات
بر روشنی چشم پیمبر صلوات
برحضرت معصومه فروغ سرمد
بر دسته گل موسی جعفرصلوات
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم.
همان یک لحظه اول ،
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،
بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،
بر لب پیمانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین
زمین و آسمانرا
واژگون ، مستانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت می پذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
سبحۀ، صد دانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و ، دیوانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش این چرخ را
وارونه ، بی صبرانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم.
که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای پر افسانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!
و گر نه من بجای او چو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

و اما بعد خدمت خواهم رسید ووو خواهم گفت آنچه را که بایستی!!!
خدا حافظ
بسم الله الرحمن الرحیم
آیت الله بهجت(ره)میفرمودند:انسان غير از دوستى و دشمنى هيچ ندارد، و نمى تواند بگويد: از دوست و دشمن داشتن هم عاجزم، منتهى بايد عينك بگذارد و دقت كند و ببيند كه چه كسى و چه كار و چه خُلق و چه عقيده اى را دوست، و چه چيز و چه كسى را دشمن بدارد؛ زيرا همين دوستى ها و دشمنى ها براى انسان مى ماند؛ وگرنه هر عملى شروط بسيار دارد كه معلوم نيست از عهده ى آن ها برآييم.
ميرزاى قمى ـ رحمه اللّه ـ مى فرموده است:
«اگر براى نمازهايى كه مى خوانيم، خدا ما را عقاب نكند، خيلى بايد شاكر باشيم.» عبادات، شروط زيادى دارد كه معلوم نيست بتوانيم آن ها را رعايت كنيم و ازعهده ى آن ها بر آييم، اما دوستى و دشمنى شرطى ندارد، و دوست خدا و دوست دوستِ خدا شدن به اندك چيزى حاصل مى شود و آسان است. اين روايت كه در كتاب ينابيع المودة هم شايد باشد، در بالاى ايوان طلاى حضرت امير ـ عليه السّلام ـ از زمان هاى بسيار دور نوشته شده است كه:
«قالَ رَسوُلُ اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ لَوِ اجْتَمَعَ النّاسُ عَلى حُبِّ عَلِىِّ ابْنِ أَبى طالِبٍ، لَما خَلَقَ اللّه النّارَ.» رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ فرمود: اگر همه ى مردم بر محبّت على بن ابى طالب گرد مى آمدند، هرگز خداوند آتش جهنّم را نمى آفريد.(1)
ولى ما قدردان اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ نيستيم، مثل كسانى است كه گنجى در خانه دارند ولى گويا ندارند و از آن غافل محض اند! بلكه كار و حال ما بدتر از آن هاست. گويا مانند كسانى كه به امامت اعتقاد ندارند، ما نيز اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ نداريم و مانند آن ها زندگى مى كنيم كه آن حضرت را ندارند. با اين كه قرآن را در يك دست و عترت را در دست ديگر داريم، ولى گويا دستمان خالى است و هيچ نداريم و سنگينى آن ها را احساس نمى كنيم. گويا چيزى در اختيار ما نيست! از مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حايرى نقل شده كه فرمود: «سنّى ها عترت را ضايع كرده اند، و شيعه ها قرآن را.» ولى بنده به گمانم اگر كسى يكى از اين دو را ضايع كند، ديگرى را هم ضايع خواهد كرد، و هر دو با هم وحدت دارند. انسان بايد يا لجوج و معاند باشد و يا جاهل كه نفهمد على و اولادش ـ عليهم السّلام ـ در صف عادلين و متّقين و صادقين اند، و دشمنان آن ها در صف فاسقين و فاجرين. به خدا پناه مى بريم از اين كه در زمره ى فاسقين و ناصبين باشيم، نه در گروه متّقين!
1- ر.ك: بحارالانوار، ج 39، ص 248، 249 و 305؛ ارشاد القلوب، ج 2، ص 234؛ بشارة المصطفى، ص 75؛ تأويل الآيات، ص 486؛ العدد القويّة، ص 202؛ عوالى اللّئالى، ج 4، ص 86؛ كشف الغمّة، ج 1، ص 99؛ كشف اليقين، ص 225؛ نهج الحقّ، ص 259.
فرازی از صحیفه سجادیه(امام سجاد علی بن الحسین ع)
خدايا، تو اندامم را موزون آفريدي، و مرا در خُردي پروريدي، و به اندازه روزي دادي.
خدايا، من در كتاب تو كه فرو فرستادهاي و با آن بندگانت را بشارت دادهاي، يافتهام كه فرمودهاي: «اي بندگان من كه بر خود ستم روا داشتهايد، از رحمت خدا نااميد مشويد؛ زيرا خدا همهي گناهان را ميآمرزد.» و پيش از اين، كارهايي از من سر زده است كه خود ميداني و از من بدانها آگاهتري. پس واي بر من از اين رسوايي، به سبب گناهاني كه نامهي عمل من در خود ثبت كرده است.
و اگر نبود كه من به آمرزش فراگير تو اميدوارم، خودم را به نابودي ميافكندم، و اگر كسي را توانايي آن ميبود كه از پروردگارش بگريزد، بي شك من به گريختن از تو سزاوارتر بودم. هيچ رازي در آسمان و زمين بر تو پوشيده نيست و آن را در قيامت آشكار ميكني، در حالي كه هم جزا دهندهاي و هم حسابگر امور.
خداياي، اگر بگريزم، مرا طلب كني، و اگر فرار كنم، مرا دريابي. اينك اين منم كه شكسته و خوار و زبون در برابرت ايستادهام. اگر عذابم كني، سزاوارم، و اين كار ـ اي پروردگار من ـ از سوي تو عدل است؛ و اگر بيامرزي، چه عجب كه از گذشتهاي دور مشمول آمرزش تو بودهام و جامهي عافيت بر من پوشاندهاي.
حال ـ خدايا ـ از تو ميخواهم كه به نامهاي پنهانت، و آن زيبايي و جمال كه در پَسِ پردههاي عزّت و جلالت پوشيده مانده است، رحمت آوري بر اين جان بيتاب و مشتي استخوانِ سست و بيشكيب كه تاب گرماي آفتابت را ندارد. پس گرماي آتش دوزخ را چگونه برتابد؟ و جاني كه طاقت بانگ رعد تو را ندارد. پس چگونه بانگ خشم تو را تاب آورَد؟
خدايا، بر من رحم كن كه مردي حقير و بيمقدارم، و قدر و منزلتم اندك است. عذاب كردن من به اندازهي موري حتي بر قلمرو فرمانرواييات نيفزايد. و اگر چنين باشد، از تو ميخواهم كه مرا بر آن عذاب شكيبايي دهي، و خود، آن افزوني را براي تو ميپسندم، ولي چه كنم ـ خدايا ـ كه قلمرو فرمانرواييات گستردهتر، و پادشاهيات جاودانهتر از آن است كه اطاعتِ بندگانِ فرمانبردار بر آن بيفزايد و نافرمانيِ گنهكاران از آن بكاهد.
پس اي مهربانترينِ مهربانان، بر من رحمت آور و از من درگذر، اي صاحب بزرگي و بخشندگي، و توبهام را بپذير كه تو توبه پذير و مهرباني.
یا الرحم الراحمین
سید احمد کسروی . فساد و خیاتهایش به ایرانیان
کسروی و لمپنیسم :
مع الاسف شاگردان كسروي نيز، همچون خود وي، خشن و اهل داغ و درفش بودند و محمدعلي جمالزاده نقل مي كند كه روزي در آبادان، در مجلسي كه اهل آن «تمامْ شاگردان كسروي» بودند حضور داشتم. «يكدفعه در باز شد و كسي آمد در گوش من آهسته گفت: جمالزاده، متوجه خودت باش. اينها تمامْ شاگردهاي كسروي هستند. حرفي نزني هابرايت خطر جاني دارد» (لحظه اي و سخني با سيد محمدعلي جمالزاده، ص 122).
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کسروی و وهابیگری...
اگر کتاب شیعی گری کسروی را با کتاب اشراق مجمد عبد الوهاب مقایسه کنید در خواهید
یافت که ایشان هم از پیشه کپی-پیست بی بهره نبوده اند!!
البته نمی توانید بگویید عبدالوهاب معتبر است چون اولین مخالفش برادرش و گروهی از
علمای سنی بودند!!
در كتاب «دادگاه» مي نويسد: «مشروطه چيست؟...چنين چيزي با صوفيگري و شيعيگري و خراباتيگري چه سازشي تواند داشت؟!»![122]
در كتاب «در پاسخ بدخواهان» (ص 4) شيعيان را گروهي «تيره درون» و «بي فرهنگ و آزرم» خوانده و مي نويسد: «اينان آن تيره درونانيند كه جعفر بن علي [مقصود، برادر امام عسكري است كه به علت ادعاي دروغين جانشينيِ امام يازدهم، در تاريخ به «جعفر كذّاب» شهرت دارد] را به گناه آن كه راستگويي كرده و چنين گفته: «برادر من حسن عسكري فرزندي نمي داشت» «كذّاب» ناميده اند و هزار سال است آن مرد راستگو [!] را هو مي كنند. از چنين گروهي بي فرهنگ و آزرم چه شگفت است كه...».
كسروي در همان كتاب (تاريخ مشروطه ايران، ص 131) است كه مي گويد:
شيعيان و علماي آنان قائل به امامت بلافصل اميرمؤمنان بوده و خلفا را غاصب اين مقام و سزاوار نكوهش ابدي مي دانند و«مردمي با اين باور، پيداست كه...از پرداختن به كار زندگاني و كشور تا چه اندازه دور بودندي»!
انتخاب تيترهاي موهِني چون «پيوستن ملايان به اوباشان»،[139]
«جنبش ملايان و آغاز آشوب»،[140]
«دستبردهايي كه علما در قانون مي كردند»!،[141]
«چگونه از دامهاي منطق و اصول جَستم»[142]
و نيز تعابيري نظير «در اين پيشامد، از همه رسواتر ملايان بودند»[143]
و «نمايشهاي بيهوده... و نشان هوسبازي ملايان»![144]
همگي حاكي از كينه توزي آشكار و بيمار گونه كسروي به علماي شيعه و نمونه اي از زبان و قلم پرخاجو، هتاك و ستيزناك اوست، به گونه اي كه كمتر مي توان نمونه مشابهي از آن در ميان نويسندگان «لائيك» و حتي ضدّ مدهب كشورمان يافت. برخي از مطلعين، سابقه ضديت كسروي با روحانيت را به گذشته هاي دور دوران نوجواني او، بر مي گردانند.[145]
كسروي ـ چنان كه ديديم ـ به مجتهد تبريزي و ساير مجتهدان آذربايجان نسبت «ناآگاهي» داده است. جالب است بدانيم كه وي عموم رهبران ديني و حتي مصلحان و مبارزان مذهبي را (از سيد جمال اسدآبادي گرفته تا مدرس و خياباني) به ناآگاهي و خودخواهي متهم ساخته است!
از نظر او: سيد جمال الدين اسدآبادي «به كار بزرگي برخاسته بوده، ولي راه آن را نمي شناخته و آنگاه هيچ گاه خود را فراموش نمي كرده...»[76]
ميرزا كوچك خان و ياران او مرداني «كوتاه بين و ساده» بوده «و از دورانديشي و شناختن سود و زيان كشور بي بهره» بوده اند![77]
(قبلاً هم ديديم كه در «تاريخ پانصد ساله خوزستان» جنگليان را جمعي از «گردنكشان و خودسران» شمرده بود!).[78]
شيخ محمد خياباني، به رغم نيكخواهي و دلسوزيش براي كشور، «يك راه روشني در انديشه نمي داشت»[79] و بيانيه وي كه بر دو اصل «برقرارداشتن آسايش عمومي و از قوه به فعل آوردن رژيم مشروطيت» تكيه داشت، حاكي از «بيمايگي كار» او و همدستانش بوده و ضمناً نشانگر «بي پروايي خياباني به مردم» است![80]
در همان ايام، شهيد مدرّس پرچم قيام بر ضدّ قرارداد 1919 وثوق الدوله ـ كاكس را در تهران بر دوش داشت. داوري كسروي در باره مدرّس را نيز لابد بايستي از تصوير كلي اي كه وي از مخالفان قرارداد ننگين وثوق الدوله به دست مي دهد، بازجست:
...بيرون آمدن اين پيمان نامه ناخشنودي سختي در مردم پديد آورد و در هر كجا تكاني پيدا شد... راستي آن است كه گذشته از خود پيشامد و برخورد آن به همه كس، انگيزه هايي در ميان بود كه به سختي شور و هياهو مي افزود:
نخست يك دسته از آزاديخواهان از بيكاري دلتنگ گرديده و افتادن كابينه را با ناشكيبايي آرزو مي كردند.
دوم هوچيان كه گفتيم با هر كابينه دشمني مي نمودندي و افتادن آن را خواستندي... و به يك چنين بهانه اي نيازمند مي بودند.
سوم يك گروه كوتاه انديش چون از كوششي نتيجه برنگيرند و يا در كشاكشي شكسته بيرون آيند در پي كسي باشند كه گناه را به گردن او گذارند و با شور و هياهو بر سر او پرند و خشم خود را فروريزند و بدينسان از زير شرمساري بيرون آيند.
توده ايران در اين هنگام چنين حالي مي داشتند و به داشتن يك كسي كه همه گناهها را به گردن او اندازند نيازمند و آرزومند مي بودند و آن كس وثوق الدوله را يافتند...[!][81]
تأثير اين اظهارات مشعشع! در خواننده ناآگاه، «ايجاد بدبيني شديد به پيشينه مبارزات ضدّ استعماري ملت ايران و تصور منفي از پيشوايان خبير و دلسوز آن (نظير شهيد مدرس)» خواهد بود.
چنان كه خواننده آگاه نيز، پس از قرائت اين سطور، رويش دو شاخ تعجب! را بر فراز سر خويش احساس خواهد كرد!
كسروي حتي علماي مشروطه خواه ايران و عراق: طباطبايي، بهبهاني، آخوند خراساني، شيخ عبداللّه مازندراني و... را نيز (كه «ظاهراً» به آنان ارادت نشان مي دهد) از برچسب «ناآگاهي» محروم نگذاشته و راجع به آنان مي نويسد:
«از كشورداري و چگونگي پيشرفت توده و اين گونه انديشه ها بسيار دور مي بودند»![82]
سخنان مولای متقیان علی بن ابی طالب ع
سیمای منافقان از دید امام علی (ع) :
مىستاييمش كه توفيق طاعت داده و از معصيت دور داشته . از او خواهيم تمام كردن احسانش را بر ما و چنگ زدن در ريسمان او را . و شهادت مىدهيم كه محمد ( صلى الله عليه و آله ) بنده و پيامبر اوست . براى خشنودى او در هر ورطهاى فرو شد و هر شرنگ گلوگير را سركشيد ،
تا آنجا كه ، نزديكان او رنگ دگرگون كردند و دوران بر ضد او گرد آمدند . عربها تا بر او تازند مهارها از سرها برگرفتند و براى تاختن بر او بر شكم مركبها تازيانه زدند تا از دورترين اقامتگاههاى خود كينهتوزى خود را در محل و مأواى او فرود آوردند .
اى بندگان خدا ، شما را به ترس از خدا سفارش مىكنم و از منافقان بر حذر مىدارم .
منافقان ، گمراهان و گمراهكنندگاناند .
خود خطا كارند و ديگران را هم به خطا اندازند .
هر بار رنگى به خود گيرند و هر روز سخنى ديگر گويند
و شيوهاى ديگر انگيزند و تا شما را گمراه كنند
به هر وسيله چنگ مىزنند و در هر جا به كمين مىنشينند .
دلهايشان بيمار است ، بيماريى درمانناپذير ، ولى ظاهرشان آراسته و پاكيزه است .
در خفا اين سو و آن سو روند و چون خزندگان درون جنگلها ، نــــرم و پوشيده راه مىسپرند .
سخن گفتنشان به دارو ماند و به زبان ، شفاى ديگران خواهند ، ولى به عمل دردى درمان ناپذيرند .
اگر ديگران در راحت باشند ، رشك برند كه به جد خواستار بلايند و رشته اميدها را مىبرند .
در هر راهى ، كسانى را فداى خود كرده ، به خاك هلاك افكندهاند
و ايشان را نزد هر دلى شفاعتگرى است . بر هر غمى سرشكها افشاندهاند .
مدح و ثنا به يكديگر وام دهند و منتظر پاداشش باشند .
اگر چيزى را خواهند ، به اصرار خواهند و اگر مورد ملامت قرار گيرند ، پرده درى كنند
و اگر داورى كنند به اسراف گرايند .
براى هر حقى باطلى مهيا كردهاند و براى هر راستى ، كژى .
و براى هر زندهاى ، كشندهاى
و براى هر درى كليدى و براى هر شبى ، چراغى .
نوميد نمايى را وسيله آزمندى خود سازند تا بازار خود گرم دارند و كالاى خود به بهاى بيشتر بفروشند .
سخن باطل مىگويند و حق جلوه مىدهند تا ديگران را به اشتباه افكنند .
اگر توصيف مىكنند ، تزوير مىكنند .
طريق باطل را آماده و آسان جلوه دهند و گذرگاههاى تنگ آن را پرپيچ و خم سازند
تا رونده در آن سرگشته بماند .
گروه شيطاناند و زبانههاى آتش .
« آنان حزب شيطانند و بدانيد كه حزب شيطان زيانكاراناند . »
خطبه ۱۸۵ نهج البلاغه
یا مهدی ادرکنا (عج)
اي كاش اهل عالم مي دانستند كه با آمدنت چه بر آنان روي خواهد آورد . آن سعادتي كه نه چشمي ديده و نه گوشي شنيده .
اي كاش مسيحيان جهان مي دانستند كه مسيح عليه السلام خود ديداده ي توست و براي ظهورت لحظه شماري مي كند تا از آسمان فرود آيد و ؛
در نماز به تو اقتدا كند و پيروان خود را به تبعيت از تو فرا خواند كه اگر دم عيسوي مرده زنده مي كند ، نفست انسان ، جهان ، اسلام و قرآن را زنده خواهد كرد .
***********السلام عليك يا امام المسيح(عج)
اي كاش كليميان مي دانستند كه نه تنها يد بيضاء ، عصا و سنگ موسي عليه السّلام ، الواح تورات و انگشتر سليمان كه تمام مواريث انبيادر نزد توست و همان خضر عليه السلام كه موسي را در قبال حكمتش ياراي تحمل نبود ؛
در برابر تو دست ادب بر سينه نهاده و به خدمت گذاريت مي بالد .
اي كاش پيروان زرتشت ، اين معنا را در مي يافتند كه "پندار نيك ، گفتار نيك و كردار نيك " تنها و تنها در دوران ظهور تو متجلي مي گردد .
اي كاش زليخا مي دانست زيبايي يوسف عليه السّلام تنها چشمه اي از چهره دلرباي توست و آنگاه با ما همنوا مي شد ؛
بالاي تخت يوسف كنعان نوشته اند
هر يوسفي كه يوسف زهرا نمي شود
چه زيباست از تو نوشتن ، از تو خواندن و از تو گفتن كه مي دانيم و كاش ايمان بياوريم ؛
بقية الله خير لكم إن كنتم مؤمنين
و اين كاش شيعيان مي دانستند و درك مي كردند كه اكنون علي مظلوم دوران تو هستي و اكنون نوبت ماست كه نگذاريم ناله به چاه غربت سر زني .
آنگاه كه امير المؤمنان عليه السّلام مرد مهربان زمانه از اهل دورانش ناليد ، به خداوند عرضه داشت : خدايا علي را از اينان بگير و بدتر از علي را برايشان مسلط فرما
جان عالم به فداي غربت تو كه نمي تواني چنين دعايي بر لب بياوري و بايد با صبر و شكيبايي ببيني و براي تك تك ما دعا كني تا شايد هدايت شويم :
عمريست كه از حضور او جا مانديم
در غربت سرد خويش نها مانديم
او منتظر ماست كه ما برگرديم
مائيم كه در غيبت كبري مانديم
مرگ بر آمریکا این شیطان بزرگ
تا بعد خدا حافظ ...
باز هم آمد فصلی که پاییزش به خوانند ای صنم!
در این هیاهوی شجاعت کش
مرا عهدیست با یاران که تا یاری توانم کرد
پای ننشینم.... مگر آن لحظهء در بند.!!!
الا ای هاتف بد گون، نباید مهلتی دیگر که از تا پا به سر شومی!
بیا ای آشنا پنهان، که با یاران تو را همواره بارانیم...
عزیز مصطفی اینک طفیل شر، سزاوار عدم باشد!
بیا و یاوری کن سید ما را، که دیگر خصم دون مایه... جسارت
تا به کی ؟! تا چند؟!
آیا منتظر مانیم؟؟؟



طلوع فجر نزدیک است... لحظه ای دیگر...
خامنه ای کیست؟
سیدی جانباز، سیدی مظلوم، سیدی مومن
بیا ای با نسیم صبح، ای صفا، یاری نما او را
که ما را در طلب باشد، همو را یا اهورا، ای همه هستی فدای تو...
واژگون بادا درخت ظلم و بیدادی !!!
معبودا! شکرت که در هرموقعیتی قلبم را مشتاق زیبایی هایت قرار دادی
که از آن بهره چینم و لحظاتم را رونق دهم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
معبودا!مشتاقم همچنان این توانایی را درمن وسعت دهی که زیبایی هایت را قدر دانسته و آنرا ارج نهم.
خدایا! کمکم کن در هرسختی و ناگواری حس سپاسگزاریم تقویت گردد.
پروردگارا! آنچنان دستم گیر که درهیچ حال و هوایی ،حتی لحظه ای نیز خود را تنها و غریب نپبندارم.
آفریدگارا... ای هستی بخش ، خردی عطافرما که درتحمل ناملایمات صبر و شکیبایی ارزانی ام کند.
خداوندا، ای بزرگ بخشنده مهربانتر از مادر، قربان لطف و کرمت که من هستم...
بگذار که عاشقت شوم و تورا ... و تنها تورا در صفحه قلبم به عشق پذیرا باشم . ای لطیف
![]()
یار دبستانی من، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه؟
کی می تونه فتنهء شیطون بزرگ و همجا ...
همجا پاره کنه؟!

يك تن بى جان و مشتى استخوان
يك نگاه خسته از اعماق جان
يك پلاك و چفيه مردى كه رفت
از زمين تا انتهاى آسمان

آیا خداوند هست!؟ همین نزدیکی هاست؟!
او هم می بیند؟! آیا می شنود!؟
پس تا بعد چه آید و چه در نظر افتد؟؟؟ خدا نگهدار...
| متن حكم تنفيذ راي مردم و انتصاب احمدي نژاد |
|
اين مرد شجاع و سختكوش و هوشمند را به رياست جمهورى منصوب ميكنم |
|
اينجانب در آستانهى زادروز فرخندهى نجاتبخش بشريت، ولىّ اعظم خدا و امام صالحان حضرت حجةبنالحسن روحى فداه و عجّل اللَّه فرجه، اين عيد بزرگ را گرامى داشته و انتخاب جناب آقاى دكتر محمود احمدىنژاد را در دهمين انتخابات رياست جمهورى تبريك ميگويم و به پيروى از ملت بزرگوار ايران، رأى آنان را تنفيذ و اين مرد شجاع و سختكوش و هوشمند را به رياست جمهورى اسلامى ايران منصوب ميكنم. تاريخ انتشار: دوشنبه 12 مرداد 1388 |
|
راي مردم ايران در دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري تنفيذ و دكتر احمدي نژاد به عنوان رئيس جمهور ملت ايران منصوب شد. |
بسم الله الرحمن الرحیم
این انقلاب به دست نااهلان و نا محرمان نبایستی بیافتد!؟
نا اهل کیست ؟ نا محرم چه کسی است؟
رهبری انقلاب شکوه کردند به امام عصر(عج) ؟ و یا نفرین داشتند به !؟
خدا لعنت کند آنکه را که دل رهبری را به درد آورده است... انشاالله
این نا اهل بد صفت را نفرین کنید
این دد صفتان زشت خوی را بیرون کنید
این نا محرمان نامرد را لعن کنید
چه کسی می داند که کیستند؟
احتیاجی نیست که بدانید ! شما نفرین کنید
خود مرجع خود را پیدا می کند... مگر نه !؟
امید واریم به تیر غیب گرفتار شوید.
امیدواریم که صاحب امر در حق شما نا مردمان
نفرین دمادم کنند... انشا الله
تا بعد که چه آید ز درون ... خدا نگهدار
خبرگزاري فارس:نامه آيت الله هاشمي رفسنجاني خطاب به رهبر معظم انقلاب كه دو روز مانده به روز رايگيري تاريخي كشور منتشر شده است، بيش از آنكه به قصد دريافت پاسخ از سوي مخاطب عظيمالشان نامه، نگاشته شده باشد به قصد توجيه اقداماتي صورت گرفته كه در فاصله روز سهشنبه تا جمعه و حتي پس از آن به احتمال زياد روي خواهد داد.

نامه اين شخصيت محترم توام با گلايههايي است كه به اظهارات يك كانديداي محوري در جريان يك مناظره تلويزيوني بر ميگردد ولي در آن به جاي پاسخ روشن به سخنان مطرح شده، از گروهها، نسل جوان و به طور كلي جامعه تلويحا خواسته شده است تا به ميادين و خيابانها بيايند و واكنش نشان دهند. در اين نامه از شكلگيري «آتش فشانهايي كه از درون سينههاي سوزان تغذيه ميشوند» خبر داده شده و وسعتي به گستره ميدانها، خيابانها و دانشگاهها به تصوير كشيده شده است.
اين نامه در عين اينكه از آشوب خياباني و ناآرام شدن محيط دانشگاهي كشور _ كه طي روزهاي گذشته جلوههايي از آن را مشاهده كردهايم _ خبر داده و آن را موجه جلوه داده است، دولت و رئيس جمهور را عامل آشوب معرفي كرده به گونهاي كه «ادامه آن را مخالف مصالح كشور و نظام و حتي رهبري» خوانده است.
در اين نامهي سرگشاده كه شب گذشته به طور مبسوط و در برنامه ويژه از سوي يك تلويزيون فارسي مخالف انقلاب مورد بحث قرار گرفت و «بسيار مهم» و «تعيين كننده» خوانده شد، از رهبري خواسته شده تا موضعي بگيرند كه «فتنه گران»، لقبي كه در اين نامه به دكتر احمدينژاد داده است نتوانند نظام را در دست بگيرند.
نويسنده محترم در بخشي از نامه خود را مستظهر به پشتيباني ملت ايران دانسته و خود را ادامه طبيعي دوره رهبري حضرت امام خميني (ره) و يك ركن اساسي انقلاب خوانده ولي در عين حال روند طبيعي انقلاب كه سپردن مسئوليت به منتخبين جديد است را بر نتافته است. مقايسه مسئولين جديد با بنيصدر در حالي صورت گرفته است كه توجيه آشوب در ميادين، خيابانها و دانشگاهها _ كه در اين نامه از آن سخن گفته است _ از مختصات بني صدر است نه افشاي مفاسد اقتصادي و تلاش براي كنترل فرزندان از سوي مقامات ارشد.
در اين نامه سابقه انقلابي و همراهي با انقلاب و نظام با چنان تاكيدي توام شده كه گويي رسيدگي به مسايل مالي يك مقام مسئول نه تنها مخالفت با انقلاب و نظام بلكه دشمني با آن است. در اين نامه اعتبار نظام با دفاع مطلق از اعتبار اشخاص ولو آنكه مرتكب تخلف مالي شده باشند، يكي تلقي شده است و حال آنكه اعتبار نظام از طريق پاكدستي مسئولان افزايش مييابد و با ضعف مالي مسئولان كاهش مييابد. طبعا پوشاندن تخلفات مالي نميتواند ضربات مفاسد اقتصادي مسئولان با نظام را جبران كند.
در اين نامه از رهبر معظم انقلاب خواسته شده است براي حل مشكل _ اشاره كوتاه رئيس جمهور به مفاسد فرزندان بعضي از مسئولان _ و براي «رفع فتنههاي خطرناك» و «خاموش كردن آتشي كه دودش در فضا قابل مشاهده است» اقدام موثري بنمايند و مانع «شعلهورتر شدن اين آتش» شوند.
سوال اين است كه آيا واقعا افشاي مفاسد فرزندان بعضي از مسئولان به وقوع «فتنههاي خطرناك» و «شعلهور شدن آتش» ميشود يا اينكه بعضيها تلاش ميكنند» اوضاع اينگونه ديده شود؟ واقعيت اين است كه تازه شعلههايي براي كند شدن فتنهها و فروكش كردن آتش مفاسد ديده ميشود و اين نه تنها خطرناك نيست بلكه مبارك نيز هست.
جناب آقاي هاشمي ! همانگونه كه در نامهتان مرقوم كردهايد، رهبري نظام در روزهاي اخير شما را دعوت به صبر و سكوت كردهاند، اما شما اين توصيه را شكستيد و به گونه اي ديگر عمل نموديد.
مگر شما معتقد به فصل الخطاب بودن رهبري در امور كشور نيستيد؟ آيا سكوت رهبري هم، براي دوستداران نظام يك فصلالخطاب نيست؟ چرا بايد نامهاي كه به ظاهر خطاب به ايشان نوشته شده، به صورت عمومي منتشر شود. آيا انتشار اين نامه جز با هدف مظلومنمايي و فشار براي اعلام موضعي پيش از برگزاري انتخابات نيست؟
واكنش افكار عمومي به نامه شما به گونهاي است كه آن را نوعي فرار به جلو تلقي ميكنند. شايد اين نامه از يك سو با هدف وادار كردن احمدينژاد به سكوت نوشته شده و از سوي ديگر با خطاب قرار دادن رهبري، درصدد برآمدهايد فشارها را به گونه اي ديگر براي توقف افشاگريهاي بعدي آقاي احمدينژاد متمركز كنيد.
آقاي هاشمي! بي ترديد بنيان تخريب، تحقير، اهانت و اتهام توسط اطرافيان و حاميان شما در مناظرههاي انتخاباتي سال 84 گذاشته شد و آقاي احمدينژاد بخش عمدهاي از رأي خود را مديون توهينها و تخريبهاي نمايندگان شما در برابر دهها ناظر تلويزيوني است.
چه كسي فراموش كرده كه هنوز ساعاتي از پيروزي قاطع رقيب جنابعالي در انتخابات نهم نگذشته بود كه طرفداران شما رئيس جمهور منتخب را كوتولهاي سياسي خواندند كه قباي رياست بر تن وي بلند و گشاد است و با اتهام كوتهبيني بر مردم، آنان را فريب خورده شعارهاي احمدينژاد معرفي كرديد. به راستي رمز سكوت و گاه همراهي شما با آن تخريبها و گزافهگوييها چه بود؟ چرا كينههاي آن آنتخابات بايد در حساسترين روزهاي اين نظام، بار ديگر اينگونه سرباز زند؟
شايد فلسفه نگارش چنين نامه اي، نگراني از يك اتفاق بزرگ باشد كه قرار است در روز جمعه جهانيان شاهد آن باشند. اگر مردم بار ديگر به دكتر احمدي نژاد اعتماد نمايند و براي 4 سال ديگرسكان هدايت قوه مجريه را به او بسپارند، واكنش شما به اين انتخاب ملت چه خواهد بود؟ آيا اهانت به خود را معادل سست شدن و فروپاشي پايههاي نظام اسلامي قلمداد مي نماييد؟ آيا صواب است كه در چنين شرايط حساس وسرنوشت ساز ، كشور ، روحانيت، احزاب ، جريانهاي سياسي، دانشگاه ها و... را در گير موضوعات شخصي خود نموده وباعث ياس ونااميدي وكاهش مشاركت عمومي در انتخابات نمائيد؟ آيا مردم اين نامه را چيزي بيش از يك مانور تبليغاتي- انتخاباتي و با هدف فرار به جلو و توجيه شكست در انتخابات آتي تلقي مي نمايند؟ در حالي كه جنابعالي شخصيت محترمي هستيد و نبايد وجاهت و عزت شما با غفلت و اشتباهي اين چنين از جانب خودتان مخدوش شود.
انتهاي پيام/
شیطان بازهم سر از آخر بدر نمود و فتنه ای دیگر در پی خواهد بود ... ولی ... فتنه گر یا خائن است یا بسیار غافل است.
شیطان مرگت باد ... پیروی ولایت، همه را از صفین به سلامت بیرون خواهد کشید و اینبار دیگر منجر به جنگ نهروان نخواهد کشید انشا الله .... به امید پیروزی حق بر باطل .... منتظریم ...
جبــــر همان اختیار خداوند است.
و ... اختیار تو، همان جبری است که بر خودش...
خداوند قرار داده است.
پس اگر تو با خدا شوی، جبر همان اختیار می شود و اختیار! جبر!
«جبــــر» هم در«اختیـــار» ماست. آری خداوند مرا صدا می زند.
یا ایها الانسان ... منظور من بی تربیت هستم که پروردگارم می خواهد مرا تربیت کند.
جانم ای ربّ من ... مرا صدا می زنی فدایت شوم.
بخوان به نام پروردگارت که تو را آفرید آن هم از خون بسته شده!
نه از گل که تو را گل که نه بلکه گُل خلقت آفرید...
پس بخوان به نام زیبایی...
بر محمد و آل محمد گل سرسبد هستی صلوات ...
اکنون که بر بلندای عمر خویش نشسته به تماشا...
چه ها که نبینم ! چه ها که شنیدم...
ای وای من که در حسرت رفتنم ، نه برگشتن .
چو دیگر نه نای رفتنم بود ووو نه طاقت ماندم ... نه حوصله برگشتنم!!!
پس بگذار مستانه بگذریم که یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم!
بودن دولت آن مونس جان ما را بس ... پس تا بعد،،، خدایا کی بیایم؟
بسم الله الرِحمن الرحیم

در کوچه باغ تنهایی، مرا به یاد خدا، چه می اندازی؟
عجب است که من با تو، کی شدیم ما، که پیدا نیست!
گذشته ام آخر ز خودی که خود، عدو بودم و دشمن نیز هم ...
چه مهربانی را دنبال کرده ام و نیافتم ! مگر بزیر تیغ هجر ... ز رگ گردن به خود نزدیکتر...
عمرمان گذشت است و هم اکنون نیز هم !!!
مرا دریاب که دریابی... ز ناخودی به خود رسیده ام ! اما ...
مرا دوست داری ای یارم که دل به تو بسپارم، تا مگرم...
نیامده رفتم ... این رسم روزگار است و من...


و اما تا بعد کی به سراغ خود بیایم ... خدا حافظ ای دل ...!؟